|
هرکس به طریقی دل ما میشکند
تو كيستي؟ صدايت را مي شنوم به هر كجا مي روم مرا مي خواني گاه موج مي شوي و گاه آبشار گاه نسيم مي شوي و گاه باد تو مرا مي خواني مي دانم... مي دانم كه مرا مي خواني تو مرا مي بيني مي دانم كه مي بيني مي دانم كه روشني ستارگان برق نگاه تو و گرماي خورشيد حُرمت وجود توست تو كيستي كه اينگونه با مني؟ با مني و مرا مي فهمي با مني و مرا مي شنوي كيستي كه اين گونه آرامم مي كني؟ رهايم مكن... رهايم مكن...
دوش وقـــت سحر از غصـــه نجاتــم دادند وانـــدر آن ظلمت شب آب حیاتــم دادند بیــــخود از شعشــعه پرتـــو ذاتــم کردنــد بــاده از جــــام تجــــلی صفاتـــــم دادند چه مبـارک سحری بود و چه فرخنده شبی آن شــــب قــدر که این تازه براتم دادند بعد از این روی من و آینه ی وصف جمال که در آنجـــا خبر از جـــلوه ذاتــم دادند من اگر کامـروا گشتم و خوشدل چه عجب مستحــق بودم و اینــها به زکاتــم دادند هاتــف آن روز به من مژده این دولـت داد که بر آن جور و جفا صبر و ثباتم دادند این همـه شهد و شکر کز سخنـم می ریزد اجر صبری ست کزان شاخ نبـاتم دادند همــت حافــظ و انفــاس سحـــر خیزان بود کـــه ز بنــــد غــــــم ایـــام نجاتــم دادند
عاشقم
،من عاشقم ،من عاشقانه عاشقم عاشــق
عاشــق ترين عاشقـانم ،عاشقم عاشقم
،من عاشقم ، من دلبرانه عاشقم عاشــق
دلبــرترين دلبـــرانم ،عاشقــم عاشقم
،من عاشقم ، ديوانگانـي عاشقم عاشــق
ديوانــه ي ديوانگانـم ،عاشقم عاشقم
،من عاشقم ،من عاشقانه عاشقم عاشــق
عاشــق ترين عاشقـانم، عاشقم
نوشتم و نوشتم، آن قدر نوشتم كه ديگر برگي نماند. حال ديگر تمام اتاقم پر شده بود از نامه نامه هاي بي جواب... نامه هاي بي گيرنده... آخرين جمله را هم نوشتم: «دوستت دارم ديدار به قيامت» ديگر نه سخني مانده بود نه برگي ديگر نامه هايم فرستنده اي هم نداشت مي روم تا شايد در قيامت ديدارش كنم.
اي دوست سلام من همان گل هستم كه در آن
بيشه ي دور روييدم قاصدك خبر آورد برايم از تو و تو پرسيده اي حالم و احوالم بايد گوييم اينجا همگي مسرورند بلبلك مي خواند شاپرك مي رقصد و همين ديروز باد هم عاشق شد
به فرمان آرش كمان به دست مي گيرم؛ همچون كاوه به جهانيان درس آزادي مي دهم؛ و رستم وار با اژدهاي ظلم مي جنگم؛ و به خواست كورش فاتح ميدان مي شوم؛ آري... اگر در اين روزگار اسوه ي سربازانمان آرش الگوي مردمانمان كاوه و رهبر رهبرانمان رستم باشد ايراني كورشي خواهيم داشت سرو آزاده منم
راست استاده منم ريشه ام در خاك است ساقه ام در باد است
شاخه ام آن بالاست رو به درگاه ملائك دارد
طلبش آزاديست آب رابرخاك كردن جاريست ساقه ام پايين تر
راست استاده و سخت به شمــا مي گـويد
كـه مقــاوم باشــيد تا كمــر
خــم نكنيد زير
رگبار ستم گفته بودم: ريشه ام در خاك است
خاك من ايران است
برترين خاك است به شما مي گويم: كه اگر دست ز دامان ملائك برداريد زير
رگبار ستم كمـر خـــم بكنيد و اگر ايران را
زشت و ويران كنيد شاخه ام مي ريزد
ساقه ام مي شكند ريشه
ام مي پوسد و به هر باد ستم خاك
ايران به هر سو خواهد رفت
|
About![]()
توي دلم دردي هست كه حس كردني نيست
Home
|