|
دوباره آمد... گفت عاشقم... اما نياز داشت... همه چيز تكراري شد... دوباره رفت... هر وقت خواست بره، با گريه پرسيدم: چرا؟ با بي تفاوتي گفت: هر جور دوست داري
فكر كن. پاسخي شكننده تر از
اين نداشت
تا حالا نمي دونستم تا اين حد وطن پرستم تا حالا نمي دونستم اين قدر عاشق هم وطنامم تا حالا فكر نمي كردم وقتي مي بينم يك هم وطن، ضربه هاي باطوم رو مي چشه گريم مي گيره نه وطن من نبايد اينجوري خفقان آلود باشه ما هستيم ما مي توانيم
تا به كي مرور خاطرات؟ تا به كي فروش حال به
گذشته؟ تا به كي تنهايي و بي كسي؟ تا به كي شكوه از زمانه؟ اي روزگار لحظه اي هم با
من باش لحظه اي هم با من باش ... باز هم خاطره
ها باز هم هجوم
اشك باز هم كندي
زمان
مادري مي گريد قاب عكسي ست در دستش عكس كودكي ست ده ساله او را مي شناسم، علي است او علي است با همان لبخند شيرينش ياد آن روز مي افتم كه به او مي گفتم: تو علي چرا مي خندي؟
امروز عزاست ببين اينجا همه مي گريند... پس تو هم غمگين باش ياد او مي افتم، دل من مي شكند پس منم مي گريم آن طرف را ببين عكس دو جوان است در گوشه اي... در كنار اين عكس پدري مي شكند كمرش خم شده است زير بار غم و اندوه چشمانش گريان است در اين دنيا تنها اين دو پسر را دارد هستي اش بر باد است دل من مي شكند پس منم مي گريم آن طرف تر را ببين كودكي بي تاب است در كنار مادرش مي گريد عكس پدر را در آغوش گرفته بوسه بر آن مي زند نا آگاه ياد طفل حسين مي افتم كه بوسه بر سر بريده ي پدر مي زد آه... اينجا صحراي كربلاست تازه مي فهمم چرا اينجا همه مي گريند
اگه بارون بزنه رو پیرهنت پر پروانه میشه
باغ تنت طعم لب سوز عسل میده
هنوز بوسه از کندوی داغ
دهنت به همه فرشته ها طعنه
میزد اگه عریونی بپوشه بدنت یه طرف تاریکی موی
بلند یه طرف الماس چشم
روشنت چی میشه یه لحظه خوابم
ببره ؟ شکل گهواره بگیره
دامنت مث چشمه های دشتای
شمال را برم نفس نفس تو
چمنت
گفته بودم کوچکم حتی کم ام من برای آن همه دریا کم ام گفته بودم ساده ام چون شیشه ام در نگاهت ریشه دارد ریشه ام با دو دست نا امید بر ضریح آه جانسوز رسیده بر ضریح من تو را از ابتدا میخواستم در ازل بود از خدا میخواستم این شب بی حوصله فردا نشد من دلم مانند تو دریا نشد این دقایق خسته از خوابم کند بیقراری باز بی تابم کند آنقدر مردم که با تو جان گرفت قصه ام با نام تو پایان گرفت این منم از دست خود دلگیرتر سالها از عمر دنیا پیرتر تا شبیه این خیا بانها شدم هم نژاد این بیابانها شدم گر چه طعم نارس آلوچه ام من شبیه عابران کوچه ام کی به پایان می رسد این راه دور خسته ام از این هوای سوت و کور من همینم ساده ام گاهی بدم من همینجوری به دنیا آمدم دارم از دست خودم صدها گله باید از این <من> بگیرم فاصله باید این من را شبی دارش زنم شیشه شد بر سنگ دیوارش زنم شاید از خوابش نیارم باز پس سد کنم بر جان خود راه نفس شاید از عرض خیابان رد شود طعمه ی یک ترمز ممتد شود یا بیفتد از بلندای خودم تا بمیرد زیر پاهای خودم یا به صخره کوبمش تا جان دهد نا خدای چشمت ار فرمان دهد من کی ام؟ من آه سردم سالهاست کوچه گردم کوچه گردم سالهاست این دو راهی آخرین راه من است می روم با عشق تو یک شب ز دست عشق اگر خط موازی نیست چیست؟ یا کتاب جمله سازی نیست چیست؟ عشق اگر مبنای خلق آدم است پس چرا اینگونه گنگ و مبهم است پس چرا خط موازی می شود از چه رو هر عشق بازی می شود جای خود خواهی به فکر عشق باش هر زمان مشغول ذکر عشق باش این همه دیوار اگر اینجا نبود می رسیدآری به دریای تورود
|
About![]()
توي دلم دردي هست كه حس كردني نيست
Home
|