فعلا تعطيل شد
عشق واژه ي مقدسي است كه هر كس لايق دچار شدن به آن نيست
آن شب لبش را با لبم درگیر میکرد
من را میان چشم خود تکثیر میکرد
انداخته بر گردنم دستان خود را
با تار زلفش قلب من زنجیر میکرد
مبهوت ماندم بر سخن های عجیبش
خوابی که دیشب دیده را تعبیر میکرد
با من ز رفتن یا پریدن حرف میزد
گاهی برایم عشق را تفسیر میکرد
مانند ماهی که گرفته رنگ غم را
حالش میان گریه ها تغییر میکرد
اشکش به روی صورت من می چکید و
با دست داغش اشک خود تبخیر میکرد
او آخرین حرف خودش را نیمه کاره
بگذاشت چون بغض گلویش گیر میکرد
بارانی و ابری به ساعت خیره میشد
در فکر رفتن بود کم کم دیر میکرد ..!!
می رفت با لبخند ِ اشک آلوده اما ..
من را دگر از زنده بودن سیر میکرد
صدايم به رنگ صـداي تو نيست
به جز عشق نامـي براي تو نيست
شــب و روز تصوير موعود مني
در آيـــينه جز چشم هاي تو نيست
تن جــاده از رفـتنــت جان گرفـت
رگ راه جـز رد پـــاي تو نيــست
مزار تو بي مرز و بي انتـــهاست
تو پاكي و اين خاك جاي تو نيست
به تـــشـييـــــع زخـم تـو آمد بـهار
كه جز سبز رخت عزاي تو نيست
كســي كــز پــر اهل مــرهـم رود
دگر شيعه ي زخم هاي تو نيســت
به آن زخـــــم هاي مقــــدس قسـم
كه جز زخم مرهم براي تو نيست
باز می آید بهار و می دمد
سبزه ها ، گل ها ز قلب سرد خاک
باز می آید بهار و می برد
رنگ غم از چهره های خوب و پاك
باز خورشید قشنگ و مهربان
دستهای گرم خود وا میکند
می نشیند گوشه ای و باز هم
کوچ سرما را تماشا می کند
برفها را در بغل جا می دهد
تا ز شرمی آتیشن آبش کند
چشمه را سیراب از چشمان برف
بید را با باد بی تابش کند
با دوچشمانی خمار آنسوی تر
می نشیند در تماشای بهار
عطرباد و رقص ناز نسترن
مستی آن آهوان بی قرار
با نگاهش ناز نرگس می خرد
تا ز جامی باز سر مستش کند
خنده ی سرخ شقایق را ببین
باز می آید زغم هستش کند
باز می خندد به چشم روزگار
باز می بوسد گل روی زمین
باز هم با دست گرمش می کشد
عاشقی در لحظه های واپسین
می رسد از ره بهار و باز عشق
بر رخ عالم تبسم می کند
عالمی دیدم که از لبخند عشق
باز دست و پای خود گم می کند
می رسد از پیچ و خم های زمان
میکند با قلب عالم گفتگو
می شود با با باد و باران همسفر
مهربانی را کند او جستجو
می رسد اینک بهار از راه دور
از دیار کوروش و جمشید وکی
از ازلها از همیشه تا ابد
می رسد همراه چنگ وعود ونی
می رسد هنگام تحویل زمین
می رسد نوروز جاویدان ما
می رسد اینک بهار و عید نو
یادگار کهنه ی ایران ما
زندگي يعني يك سار پريد
از چه دل تنگ شدي؟
دلخوشي ها كم نيست
مثلا اين خورشيد
كودك پس فردا
كفتر آن هفته
يك نفر ديشب مرد
و هنوز نان گندم خوب است
و هنوز آب مي ريزد پايين
اسب ها مي نوشند
قطره ها در جريان
برف بر دوش سكوت
و زمان روي ستون فقرات گل ياس
سهراب
امروز ايران وعده گاه عاشقان است
امروز جشن محبت و ميهماني عاطفه هاست
امروز بود كه خورشيد تابيد و چشمه جوشيد
باران باريد و غنچه خنديد
ستاره درخشيد و باد وزيد
امروز بود كه خداعاشق انسان شد و ازاكسير عشق خود در قلب انسان چكاند و بدين سان اين مخلوق خاكي پاك و با صفا شد
بياييد در اين روز به شادي هاي هم لبخند بزنيم
بياييد قلب هايمان را از عشق اين وديعه ي الهي سرشار كنيم تا شرط امانت را به جاي آوريم

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهرهم که کور شده بود. همه مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. 20سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم

بياييد كه فرمان كورش در يك دستم و كمان آرش در ديگر دستم است
برخيزيد كه رستم منتظر است و كاوه برخاسته براي سر نگوني ظالم
بياييد تا بگوييم ما نه از حرمت شكنان كه حتي از كوفيان هم نيستيم
ما از ازل حسيني بوده ايم و خواهيم ماند
-----------------------------------------------------------
ايران سبز من ماه هاست سياه ست به حرمت رستم چرا كه سهرابش را كشتند