تبليغاتX
به نام خالق عشق

به نام خالق عشق

عشق واژه ي مقدسي است كه هر كسي لايق دچار شدن به آن نيست




يكي ازم پرسيد چجوري عاشق شدي؟


گفتم: يكي اومد كه حرارت نگاهش وجودم رو زنده كرد؛
 گرمي دستاش تن سردم روگرم كرد؛
 طعم بوسه هاش منو به زندگي اميد وار كرد
 و
 حس كردم آغوشش بهترين جا واسه روح خستمه

+نوشته شده در بیست و چهارم شهریور 1387ساعت3:14توسط fateme | |



غرور


مي دوني سخت ترين لحظه چه لحظه اي هست؟

 

وقتي عاشق كسي بشي كه اون هم تو رو خيلي دوست داشته باشه.

 

ولي پس از يه مدت دلش رو بشكني و باهاش قهر كني ولي غرورت اجازه نده ازش عذر خواهي كني

 

و اون فكر كنه كه هيچ وقت دوستش نداشتي و واسه هميشه بره

+نوشته شده در بیست و چهارم شهریور 1387ساعت2:46توسط fateme | |


با تمام وجود دوستت دارم. نمي دونم تو اين عشق پاكم رو باور داري يا نه.نمي دونم تو دوستم داري يا نه. نمي دونم مي دوني چقدر واسم ارزش

داري يا نه .ولي بي ريا بي هيچ ترس و دلهره ولي با تمنا مي گم دوستت دارم.

+نوشته شده در بیست و چهارم شهریور 1387ساعت2:32توسط fateme | |

 
نمي گم تا وقتي زنده ام دوستت دارم. نمي گم تا وقتي چون در بدن دارم دوستت دارم .نه …اصلااين طورنيست. من دوستت دارم تاوقتي زمين مي چر خه تا وقتي خورشيد مي درخشه و تا وقتي عاشقي مثل من خسته و بي ريا روي زمين نفس مي كشه

                                                              " تا هميشه دوستت دارم"

+نوشته شده در بیست و چهارم شهریور 1387ساعت2:9توسط fateme | |

نمي دونم چرا نسبت به تو يك حالت عجيب دارم . يك حس خاص . هيچ وقت آرزو نكردم. واسه هميشه كنارم باشي هميشه گرمي بوسه ها ت رو داشته باشم من هميشه از خدا خواستم منو واسه خاطر خودم دوست داشته باشي نه واسه چيز ديگه اي.
                                       " پس عاشقم شو و عاشقم بمون اي بهترين آرزوي من"

 

+نوشته شده در بیست و چهارم شهریور 1387ساعت1:27توسط fateme | |


خدايا خيلي دلم براش تنگ شده،خيلي دلم هواشو كرده چند روزه كه نديدمش باهاش حرف نزدم دستاشو تو دستم نگرفتم

واي چه خوبه وفتي با اون دستاي گرمش دستاي سردم رو مي گيره ؛تمامه تنم گرم مي شه. خدايا مي دونم من لياقت اون رو نداشتم

اون خوب بود و من بد اون اين قدر خوب بود كه هيچ كس لياقتش رو نداشت واسه همين بود كه بردلش پيش خودت

مي خواستي مال خودت باشه فقط خودت . ولي ديگه خاطره هاش و رويا هاش رو ازم نگير

 بذار بياد تو خوابم و با اون دوتا دست گرمش دستامو بگيره تا دوباره جون بگيرم بذار منم با رويا هاش زنده باشم و زندگي كنم

+نوشته شده در بیست و سوم شهریور 1387ساعت17:52توسط fateme | |

 

قفسم را مشكن،تو مكن آزادم

 

 

 

 گر رهايم سازي،به خدا خواهم مرد

 

 

 

من به زنجير توعادت دارم

 

 

 

 تو محبت كن بگذار تا عمري

 

 

هست من بماند چو اسيري به حريم قفست 
 

+نوشته شده در سیزدهم شهریور 1387ساعت1:25توسط fateme | |


بگذار  كه  در  حسرت  ديدار   بميرم        درحسرت ديدار تو بگذار بميرم

دشوار  بود  مردن  و روي  تو  نديدن         بگذار به دلخواه تو دشوار بميرم

بگذار كه چون شمع كنم پيكر خود آب       دربستر اشك افتم و ناچار بميرم

مي ميرم ازاين دردكه جان دگرم نيست    تا از غم عشق تو دگر بار بميرم

تا  بو د ه ا م  يا ر وفا دار تو  هستم        بگذار بدين گونه وفا دار  بميرم





+نوشته شده در سیزدهم شهریور 1387ساعت1:14توسط fateme | |

به کجا بايد رفت؟...ز که بايد پرسيد؟!!!

واژه عشق و پرستيدن چيست؟

جان اگر هست چرا در من نيست؟

من که خود مي دانم ... راه من راه فناست ...

قصه عشق فقط يک روياست ...

اه اي راه سکوت ...

اه اي ظلمت شب ...

من همان گمشده اين خاکم ...

به خدا عاشق قلبي پاکم ...



+نوشته شده در هشتم شهریور 1387ساعت3:22توسط fateme | |

ديدم از کوچه ي ما با دگران مي گذري
با دلم گقتم نگاهت : نگران مي گذري
خبرت هست که دل از تو بريدم زين روي
ديده مي بندي و چو بي خبران مي گذري
گاه بشکفته چو گلهاي چمن مي ايي
روزي آشفته چو شوريده سران مي گذري
 ما نظر از تو گرفتيم چه رفته است تو را
که به ناز از بر صاحبنظران مي گذري
بگذر از من که ندارم سر ديدار تو را
چه غمي دارم اگر با دگران مي گذري
اي بسا ماهرخان را که در آغوش گرفت
خاک راهي که عروسانه بر آن ميگذري
ناز مفروش و از اين کوچه خرامان مگذر
که به خواري ز جهان گذران مي گذري
 تو هم اي يار چو آن قوم که در خاک شدند
روزي از کارگه کوزه گران مي گذري


+نوشته شده در هشتم شهریور 1387ساعت3:19توسط fateme | |


+نوشته شده در هشتم شهریور 1387ساعت3:15توسط fateme | |

امشب

همه چيزرو به راهه

باورت مي شه؟

ديگه ياد گرفته ام

شبا بخوابم با يه آرام بخش

تو نگرانم نشو...

...

همه چي رو ياد گرفته ام

راه رفتن تو اين دنيا رو هم

بدون تو ياد گرفته ام

ياد گرفته ام که

چطور بي صداگريه کنم

ياد گرفته ام که چه جوري

هق هق گريه هامو

با بالشم بيصدا کنم

تو نگرانم نشو...

همه چي رو ياد گرفته ام

...

ياد گرفته ام که

چطور با تو باشم

بي آنکه تو باشي

ياد گرفته ام

نفس بکشم بدون تو

و بي ياد تو

ياد گرفته ام که

چطور نبودنت رو

با روياي با تو بودن

وجاي خاليت رو

با خاطرات با تو بودن

پر کنم

تو نگرانم نشو

همه چي رو ياد گرفته ام

...

ياد گرفته ام

که بي تو بخندم

ياد گرفته ام

که بي تو گريه کنم...

و بدون شونه هات

ياد گرفته ام

که ديگه عاشق نشم

ياد گرفته ام

که ديگه دل به کسي نبندم

و مهم تر از همه

ياد گرفته ام

که با يادت زنده باشم و

زندگي کنم

اما هنوز

يه چيز رو ياد نگرفته ام

که چگونه

و براي هميشه

خاطراتت رو از صفحه ي دلم پاک کنم؟

و نمي خوام

هيچ وقتم ياد بگيرم

...

تو نگرانم نشو

فراموش کردنت رو

هيچ وقت



ياد نخواهم گرفت

+نوشته شده در چهارم شهریور 1387ساعت3:57توسط fateme | |

       

                                                           سرنوشت بديه اول شانسو ازم گرفت

                                                           صبح فرداشو ديدم ردپاتو ازم گرفت

                                                           تا مي خواستم به چشماي روشنت نگاه کنم

                                                           مال ديگري شديو ، چشماتو ازم گرفت

                                                           تو رو جادو کرد يکي با يه چيزي مثل طلسم

                                                           اثرش زياد بودو خنده هاتو ازم گرفت

                                                           تو با من حرف ميزدي نگات يه جاي ديگه بود

                                                           خدا لعنتش کنه،اون نگاتو ازم گرفت

                                                           لحظه هات يه وقت هايي مال دوتامون مي شدن

                                                           اون حسود اون دو سه تا لحظه هاتو ازم گرفت


                                  

+نوشته شده در یکم شهریور 1387ساعت23:42توسط fateme | |


+نوشته شده در یکم شهریور 1387ساعت23:24توسط fateme | |

http://dc81.2shared.com/img/3805960/9806cbec/wqomeq.jpg
دختر پسری با سرعت ۱۲۰ کیلومتر سوار بر موتور:

دختر:یواشتر من میترسم.

پسر:نه خوش میگذره.

دختر:نه نمی گذره.خواهش میکنم خیلی وحشتناکه.

پسر:پس بگو دوستم داری!

دختر:باشه باشه دوست دارم حالا خواهش میکنم آرومتر.

پسر:حالا محکم بغلم کن.(دختر بغلش کرد.)

پسر:میتونی کلاه ایمنی منو برداری بذاری سرت؟اذیتم میکنه.

روزنامه های روز بعد:

موتور سیکلتی با سرعت ۱۲۰ کیلومتر بر ساعت به ساختمانی اصابت کرد.

موتور ۲ نفر سر نشین داشت اما فقظ ۱ نفر نجات یافت.

حقیقت این بود که اول سر پایینی پسری که سوار موتور بود متوجه شد ترمز بریده اما

نخواست دختر بفهمد در عوض خواست که یک بار دیگر بشنود دوستش دارد

+نوشته شده در یکم شهریور 1387ساعت23:8توسط fateme | |


باهمه بي سرو ساماني ام بازبه دنبال پريشانيم

طاقت فرسودگي ام هيچ نيست درپي ويران شدن آني ام

آمده ام بلکه نگاهم کني عاشق آن لحظه ي طوفاني ام

دلخوش گرماي کسي نيستم آمده ام تاتوبسوزانيم

آمده ام با عطش سالها تا توکمي عشق بنوشانيم

ماهي برگشته زدريا شدم تاکه بگيري و بميراني ام

خوبترين حادثه مي دانمت خوبترين حادثه مي داني ام؟؟

حرف بزن ابر مرا باز کن ديرزماني است که باراني ام

حرف بزن،حرف بزن-سالهاست تشنه ي يک صحبت طولاني ام

+نوشته شده در یکم شهریور 1387ساعت19:29توسط fateme | |