تبليغاتX
به نام خالق عشق

به نام خالق عشق

عشق واژه ي مقدسي است كه هر كسي لايق دچار شدن به آن نيست

دوباره آمد...


گفت عاشقم...


اما نياز داشت...


همه چيز تكراري شد...


دوباره رفت...







هر وقت خواست بره،

 

با گريه پرسيدم:

 

چرا؟

 

با بي تفاوتي گفت:

 

هر جور دوست داري فكر كن.

 

پاسخي شكننده تر از اين نداشت



+نوشته شده در بیست و نهم خرداد 1388ساعت17:12توسط fateme | |


+نوشته شده در بیست و هفتم خرداد 1388ساعت2:0توسط fateme | |


تا به كي مرور خاطرات؟

تا به كي فروش حال به گذشته؟

 

تا به كي تنهايي و بي كسي؟

تا به كي شكوه از زمانه؟

 

اي روزگار لحظه اي هم با من باش

لحظه اي هم با من باش ...






باز هم خاطره ها


باز هم هجوم اشك


باز هم كندي زمان



+نوشته شده در هجدهم خرداد 1388ساعت2:4توسط fateme | |


مادري مي گريد

قاب عكسي ست در دستش

عكس كودكي ست ده ساله

او را مي شناسم، علي است

او علي است با همان لبخند شيرينش

ياد آن روز مي افتم كه به او مي گفتم:

تو علي چرا مي خندي؟    امروز عزاست

ببين اينجا همه مي گريند...

پس تو هم غمگين باش

ياد او مي افتم، دل من مي شكند

پس منم مي گريم

 

 

 

آن طرف را ببين

 

عكس دو جوان است در گوشه اي...

در كنار اين عكس پدري مي شكند

كمرش خم شده است زير بار غم و اندوه

چشمانش گريان است

در اين دنيا تنها اين دو پسر را دارد

هستي اش بر باد است

دل من مي شكند

پس منم مي گريم

 

 

آن طرف تر را ببين كودكي بي تاب است

 

 

در كنار مادرش مي گريد

عكس پدر را در آغوش گرفته

بوسه بر آن مي زند

نا آگاه ياد طفل حسين مي افتم

كه بوسه بر سر بريده ي پدر مي زد

آه... اينجا صحراي كربلاست

تازه مي فهمم چرا اينجا همه مي گريند

پس منم مي گريم




+نوشته شده در دوازدهم خرداد 1388ساعت0:31توسط fateme | |