|
گفته بودم کوچکم حتی کم ام من برای آن همه دریا کم ام گفته بودم ساده ام چون شیشه ام در نگاهت ریشه دارد ریشه ام با دو دست نا امید بر ضریح آه جانسوز رسیده بر ضریح من تو را از ابتدا میخواستم در ازل بود از خدا میخواستم این شب بی حوصله فردا نشد من دلم مانند تو دریا نشد این دقایق خسته از خوابم کند بیقراری باز بی تابم کند آنقدر مردم که با تو جان گرفت قصه ام با نام تو پایان گرفت این منم از دست خود دلگیرتر سالها از عمر دنیا پیرتر تا شبیه این خیا بانها شدم هم نژاد این بیابانها شدم گر چه طعم نارس آلوچه ام من شبیه عابران کوچه ام کی به پایان می رسد این راه دور خسته ام از این هوای سوت و کور من همینم ساده ام گاهی بدم من همینجوری به دنیا آمدم دارم از دست خودم صدها گله باید از این <من> بگیرم فاصله باید این من را شبی دارش زنم شیشه شد بر سنگ دیوارش زنم شاید از خوابش نیارم باز پس سد کنم بر جان خود راه نفس شاید از عرض خیابان رد شود طعمه ی یک ترمز ممتد شود یا بیفتد از بلندای خودم تا بمیرد زیر پاهای خودم یا به صخره کوبمش تا جان دهد نا خدای چشمت ار فرمان دهد من کی ام؟ من آه سردم سالهاست کوچه گردم کوچه گردم سالهاست این دو راهی آخرین راه من است می روم با عشق تو یک شب ز دست عشق اگر خط موازی نیست چیست؟ یا کتاب جمله سازی نیست چیست؟ عشق اگر مبنای خلق آدم است پس چرا اینگونه گنگ و مبهم است پس چرا خط موازی می شود از چه رو هر عشق بازی می شود جای خود خواهی به فکر عشق باش هر زمان مشغول ذکر عشق باش این همه دیوار اگر اینجا نبود می رسیدآری به دریای تورود
|
About![]()
توي دلم دردي هست كه حس كردني نيست
Home
|